Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

  از وقتی به خونه ی جدید اومدم ، آدمایی به زندگی من اضافه شدن که دوتاشونو بیشتر از بقیه میبینم یعنی دو تا دختر کوچولوی 6-7 ساله... دو سر یه طیف جالب ... یکی با موها و چشمهای عسلی و پوست گندمی ... یکی با موهاو چشمای سیاهه سیاه و پوست سفیده سفید درست شبیه اون موجود بامزه ای که همیشه تو ذهنم دارم و دلم میخواد یه روزی مال خودم باشه... خلاصه اینکه این دختر کوچولوی تپلی رویاهای من که اتفاقا توی خونه ی دوران انترنیم پیداش کردم مامان و بابای خوبی داره –گرچه من بدون غرض مامانشو از اول بیشتر دوست داشتم- چشمای مامانش درست مثل دخترش برق میزد وقتی بهم گفت : خاله من میخوام وقتی بزرگ شم مثل تو بشم! ... با ذوق برام از برنامه هاش برای بعدها میگه ، برای خودش و برای دختر کوچولوش ... ازم میپرسه چجوری میشه مثل این خانم دکتر سونوگرافی شد؟ سخته؟ ... وقتی بهش میگم بعد خوندن عمومی باید به فکرش بود و خوب البته از لحاظ درگیری با مریض از خیلی رشته ها بهتره و میتونی خلاصه یه موقعی ساعت کاریتو برای خودت تعیین کنی ؛ جالبترین جواب ممکن رو بهم میده ... میگه دختر کوچولو به فکر بچه هاشه!!! میخواد رشته یی بخونه که اونا اذیت نشن !!!! گاهی واقعا نمیدونی چه واکنشی نشون بدی؟ ! بگم چه دختر باهوشی ؟؟ یا بگم  بیچاره دخترکان سرزمین من ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٥ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin