Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

اولین بار که وارد خونه اش شدم جلوی در آگهی فوت پسر بزرگش رو دیدم و خودش رو از پشت شاخ و برگهای درخت گردو ، روی یه صندلی چوبی درب و داغون ، با یه نگاه خاص ازونایی که هنوز جلوی چشممه و اسمی براش ندارم ... بارها از دستش حرص خوردم،بارها بهش خندیدم ، بارها پدر بزرگم بود ، و بارها برام از مصدق گفته بود ...   از نردبون بالا رفتنش ، نجاری کردنش ، صدای تق تق عصاش روی موزاییکهای حیاط که نمیزاشت جمعه صبح بخوابم ، گریه ی از دست دادن پسر کوچکترش ، حتی s3 , s4 قلبش...   وقتی جلوی در رسیدم و پیرمرد رو تو اون کاور مشکی دیدم به تمام آدمای کاور شده ای فکر کردم که تو آسانسور بیمارستان کنارشون ایستادم  و اینکه چرا حسم به این کاورها عوض نمیشه ، حالا پیرمرد اون تو بود و من به این فکر میکردم که چقدر جمع و جورو کوچولو بنظر میرسه ...

پ.ن. حواسم باشه به تمام کسایی که آروم وارد میشن ولی وقتی بیرون میرن تازه میفهمی خیلی بودن ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin