Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

تصمیم داشتم به روند قبلی در نوشتن پست هام ادامه بدم ولی دعوت شدن به بازی چگونه من من شدم چیزی نیست که بشه ازش گذشت مخصوصا اگه جز اولین نوشته های وبلاگت قرار بگیره!این بازی منو بشدت تحریک میکنه به برگشت به گذشته. الان یه چیزی حدود یک ساله که یکی از تفریحات من زیر و رو کردن خاطرات جالب کودکی و آنالیز اونها و اثراتشون در رفتارها و موقعیت امروزمه و این بازی هم یه جور جمعبندیه .

خیلی وقته نوشته های بقیه رو در این مورد میخونم و آخرین موردی که خوب یادم مونده(ببخشید که لینکش یادم نمیاد) کسی بود که موثرترین رو تو زندگی خود من میدونست و من دوست دارم اینجوری اصلاح کنم که تاثیرگذارترین عامل در من امروز شدن هر کسی محیط و محرکهای تربیتی من هستش گرچه نمیشه منکر استعدادهای ذاتی و اون چیزی که ژنتیک در رفتارشناسی انسان معرفی میکنه شد ولی این محیطه که فرصتهارو ایجاد میکنه و منجر به انتخابهای آدم میشه و من هم از همین انتخابها شناخته میشه!در مورد من هم این موضوع صدق میکنه.اکثر انتخابهای من ٬ کوچک و بزرگ ٬ از رفتارهای پدر و مادرم ناشی شده ! چیزی که بیشتر برای خودم به چشم میاد زندگی تو خونه ایه که منو سوق داد به attach شدن به هر چیزی که بشه خوندش! به بچگی که برمیگردم هیچوقت عروسک یا اسباب بازی خاصی که عاشقش بوده باشم یادم نمیاد ولی چیزی که خوب یادمه فضولی دایم بین کتابها و کاغذهاس!!عاشق این بودم که text های انگلیسی رو کپی کنم یا همبازی هام رو که هر کدوم ۴ یا ۵ سالی ازم بزرگتر بودن مجبور کنم تو بازیهای احضار روح و ... راه بدن ! نمیدونم چندین بار از مامانم پرسیدم که میشه زودتر برم ببینم مدرسه چه جوریه ؟!! بهرحال کتابها تبدیل به یه جور سوال برای من شده بودن که باید سر از کارشون در میاوردم ! با خوندن اونا کم کم شخصیت های جدید و جالبی غیر از اطرافیانم وارد گروهان علامت سوالام شدن و این همزمان بود با افزایش تعداد آدمایی که وارد دنیای واقعیم میشدن و پیدا کردن تشابه بین این دو گروه و گاهی پیش بینی درست رفتار گروه واقعی منو مجبور به بیشتر خوندن میکرد ! به مرور این ذهنیتها واقع بینانه شدن ولی اون لذت و ارضای  کنجکاوی حس مداوم بود و مسلما اثر هرکدوم ازین ها در ناخودآگاه به شکل خاصی باقیه که من نمیتونم دقیق بشناسمشون!

یکی از انتخابها هم که کاملا تحت تاثیر این روند شکل گرفته رشته ی منه! خیلی از بچه ها در جواب به این سوال که میخوای چی کاره بشی بدون مکث میگن «دکتر» ! منم یکی از همونا بودم البته جوابم یه تبصره داشت « دکتر مغز و اعصاب »( حالا یه بچه ی ۵ ساله چه تصوری از نورو سرژری میتونه داشته باشه نمیدونم) ولی به خاطر جو ریاضی زده ی خونه ی ما من ازین آرزوی مد بین بچه ها فاصله گرفتم تا زمانیکه زندگینامه ی فروید رو در کتاب «رنج روح » خوندم و باعث شد چیزای جالب و جدیدی در خودم پیدا کنم که تا الان سعی کردم ازشکل پتانسیل خارجشون کنم و یکیش ورود به پزشکی است

.

تعداد آدمایی که تاثیر فراموش نشدنی در من داشتن کم نیست ولی «مهرنوش تفقد» به عنوان نه یه معلم زبان خوب وبیشتر بخاطر اینکه همیشه منو مجبور به فکر کردن کرد و معلم کلاس اولم «خانم افضلی» که

discipline کاریش منو به نظم عادت داد و حتی اون معلم چهارم دبستانم که منو از نمره متنفر کرد و هنوز نوشته هاشو زیر ورقه هام دارم «۱۹.۷۵ دخترم متاسفم»!!! فراموش نشدنی تر هستن .

اینجور پیچیدگی ها و عوامل ایجاد کننده اشون میتونن مدتها پیگیری بشن و نتایج هیجان انگیزس ازشون گرفت ولی من فکر میکنم برای اینکه ندامت دعوت کننده بیش ازین برانگیخته نشه که چرا منو بازی داد به نفع همه است که من بروم و به خواندن «ریه» بپردازم !

پ.ن.۱: من باید توضیحی راجع به «نابرام» بدم و اون اینکه معنی اسم من در فارسی «ناب و خالص» و معنی tranquil هم «آرام» هستش و نابرام شکل کوتاه شده ی «ناب آرام» است!

پ.ن.۲:«رنج روح» نوشته ی ایروینگ استونه.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin