Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

- مینویسم یکی به خاطر قولم و یکی به افتخار شب امتحانی که میشه درس نخوند !!!

-سه روز پیش یکی از مریضها بهم گفت همشهریاش (ارومیه ای بود ) نماز بارون خوندن ... دو روزه اینجا بارونیه !!!

- فردا قلب هم تموم میشه و من اعتراف میکنم با وجود همه ی پرستارای وحشتناک بخش دلم برای دکتر ک و ویزیتها و درمانگاهش تنگ میشه ؛ سعی میکنم ذهنیتهای بدمو از بخش زنان بزنم کنار و به این فکر کنم که بعدش میریم روان و یه زنگ تفریح خوب در پیشه !

- یه پیرمرد بامزه اومده بود درمانگاه که یک ساعت باهاش سروکله زدم تا بفهمم بالاخره مشکلش چیه ... دکتر ک براش داروهاشو تو دفترچه نوشت و برای اینکه اشتباه نکنه گفت که داروهای قبلیو  کلا بزاره کنار ... آخر وقت که داشتم برمیگشتم بیمارستان دستم رفت  دیدم تمام قرصهای قبلی رو خالی کرده تو جیبم!!!!!

-نمیدونم اینو کجا خوندم ولی دوسش داشتم :

رِییس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم میدهد : ای خدای بزرگ به من کمک کن که هروقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم ؛ با کفش های او راه بروم !

پ.ن.هرچی لیست شماره هامو نگاه کردم شماره ی کسایی رو که دوست داشتم دیروزو بهشون تبریم بگم پیدا نکردم ٬ فقط مامان !

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin