Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

-واقعا تموم شد...و تا اول اسفند ما هم به اکسترن مرغها میپیوندیم و احتمالا میتوانیم به کسانی بخندیم! فکرمیکردم روزی که بخوام این رو اینجا اعلام کنم باید خوشحالتر ازین باشم شایدهم روز خوبی رو برای نوشتنش انتخاب نکردم... مبارکه !
- یادم میاد دوستی داشتم که اتفاقا وقتی با هم حرف میزدیم هر دو ازین میگفتیم که میخوایم مکانیک بخونیم و الان با اینکه خیلی وقته ندیدمش خبر دارم که اونم پزشکی میخونه!! تو مدرسه بغل دستی بودیم و یکی از ترسهای مشترکمون موجودی با عنوان معلم ادبیات و عربیمون بود... خانم جهاندیده ... هنوز کیف و کفششو با جزئیات یادمه و راه رفتنشو و اینکه چقدر جذبه داشت ... دوستم همیشه وقتی راجع به مردن حرف میزدیم میگفت دلم میخواست میمردم و تو مراسمم وقتی از بالا دارم به جمعیت نگاه میکنم قیافه ی این جهاندیده رو میدیدم!!!ازون موقع برای من عادت شد که تمام وقتایی که یه نفر برام غیر قابل تحمل میشه به این فکر میکنم که وقتی خبر مرگمو بشنوه چه شکلی میشه!! بیربط بود؟ شاید نه خیلی!
- کتاب «استادان بسیار زندگیهای بسیار» رو خیلی وقته که گذاشتم بخونم و درست بعد از روز طاقت فرساو طولانی امتحان سمیولوژی و بستن ساکم به محض اینکه احساس کردم تعطیلات شروع شده شروع به خوندن کردم ...  اگه بخوایم اون چیزی که به عنوان تمدید قوا در زمان عبور از یک جسم به دیگری اینجا اومده رو بپذیریم از یه مسئله ی مهم ـ مخصوصا من ـ میتونیم صرفنظرکنیم و اون زمانه! این بزگترین کادویی هست که میتونم به خودم بدم... بخونینش و بزارین به حساب همه ی کادوهای ولنتاینی که نمیگیرین!؟

-به طرز غیر قابل تحملی نوستالژیک شدم! سعی میکنم آدم شم اگه هنوز امیدیباشه...

-ای سهل الوصول صعب العبور

دستانت را عقب بکش

این همان کوچه ی سرشکن است

پ.ن. ولنتاینتون مبارک

پ.ن. هنوز هستیم

 

-

نوشته شده در ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin