Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

-یکی از بزرگترین مشغولیتهای فکری من ٬ تو این سه سالی که پزشکی میخونم و بخصوص این یک سال اخیر ٬ این بود که اولین تجربه ی من تو بخش روان چی خواهد بود و از همون اوایل هم سعی کردم با یکی از دوستام برم ولی تقریبا هیچ کدوم دلشون نمیخواست بیان ... سه روز پیش وقتی میخواستم به یکی از دوستام که انترنه سر بزنم بهم گفت رفتن روان و من تا روز کشیک دوستم در وضع کاملا ذوق مرگی به سر بردم  D: و دیروز بالاخره به این انتظار پایان دادم و تقریبا هیچ کدوم ازون حس هایی که فکر میکردم نداشتم!!! هر کدوم از بچه ها که نمیخواستن بیان آخرین دلیل و واقعی ترین دلیلشون ترس بود و این اون چیزیه که من تا آخرین ثانیه نمیخوام بهش اعتراف کنم حتی به خودم ... ولی وقتی به درهای قفل شده ی بخش رسیدم که آدم رو یاده زندان مینداخت  دیدم انگار دارم میترسم ... ترجیه دادم اول برم زنان و ازونجایی که خانمها باید خلاصه یه ابراز وجودی بکنن پرستارای بخش اجازه ی شرح حال گرفتن ندادن و تقریبا میخواستن مارو بزنن چون «در روزهای تعطیل هر گونه برخورد با مریض مگر برای اقوام ممنوع میباشد» چیزی که ظاهرا یه طبقه پایین تر اصلا معنی نداشت و به محض اینکه ازشون خواستیم چند تا پرونده زیر دستمون بود و ۱۰-۲۰ نفر هم جمع شده بودن جلوی ما تا در اتاق روانپزشکی  باز بشه و تو این چند دقیقه به شدت احساس مریخی بودن بهم دست داد بس که سر تا پام ورانداز شد همچین که وارد اتاق شدم یه نفسی کشیدم که اقلا الان دونه دونه میان تو و به جمله ی تیتیان فکر کردم که هر وقت غر میزنم بهم میگه هر وقت احساس کردی یه چیزی مانع شده و ازش میترسی حتما انجامش بده و... اول پسر اسکیزوفرن ۲۲ ساله که آخرین بار به خاطر خودکشی اومده بود ٬ دربون خوش روی ملکانی که وضعش بهتر از بقیه بود و بالاخره مرد ۴۱ ساله ی مانیکی که میتونست تا فردا صبحم برام حرف بزنه و معتقد بود طالبان گروگانش گرفته و این وسطا بیمارایی که میومدن یه نگاهی به سر تاپای ما مینداختن گاهیم دعوا میکردن که چرا اول اونا نیومدن یا میوه می آوردن تعارف میکردن ... و همه حرفشون این بود که «خانم دکتر منو کی میفرستین برم خونه خوب اینجا میخوام بخوابم میرم اونجا پیش مادرم...»و خیلی مریضای دیگه که تو اورژانس دیدم و محض رضای خدا یکیشونم مراجعه ی اولشون نبود و من فکر کردم این همه هزینه ی بستری شدن ٬ نیروی انسانی ٬ و ... واقعا چند تا ازینها میتونن یه زندگی نسبتا نرمال داشته باشن؟واقعا راهی نیست برای کارآمد تر شدن این همه نیرویی که صرف میشه؟ این همه دانشجوی پزشکی که  میان و میرن میشه  یه مدت بیشتری به همچین آدمایی فکر کنن ؟ وقتی یکی از ریسک فاکتورهای MMD  میتونه آنفولانزای مادر در سه ماهه ی اول بارداری باشه از کجا معلومه که من یه بچه ی مانیک نخواهم داشت که فکر کنه رییس سازمان ملل است؟؟؟و اون وقت باید چی کار کنم؟میشه بودنشو منکر شد؟

علیرغم همه ی این اتفاقات آرامش عجیبی داشتم وقتی ازونجا اومدم بیرون ...

-هجوم بی انگیزگی

و هنوز لحظات انتظار

و من بیهوده چه زود باخته ام

من و ناباوری

همراه همیشگی حماقت های روزانه

و شرم از بودن اینچنینی...

-فکر میکردم  ترکیم خیلی خوب شده ولی متاسفانه خیلی از حرفا رو نمیفهمیدم ... تیتیان-رفیق شفیق- میگفت احتمالا به خاطر لهجه هاشون بوده ولی بهر حال من باید یه کاری بکنم هیچی بیشتر ازین اعصاب خورد کن نیست که حرف طرف مقابل رو نفهمی اونم تو بخش روان! اگر کسی هست که پیشنهادی داره ممنون میشم بهم بگه:)

-دیشب زنی را دیدم که روی پله های معبد نشسته بود در حالیکه دو مرد در سمت راست و چپ او نشسته بودند و به او مینگریستند ؛ با تعجب او را دیدم یکطرف صورتش رنگ پریده و یکطرف صورتش گلگون بود ! (پیامبر و دیوانه )

پ.ن. این آهنگ رو خیلی دوست داشتم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin