Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

- یه چیزایی یه وقتایی از راه میرسن و بدجوری غافلگیرت میکنن ٬ حتی نمی خوای فرار کنی ٬ شایدم تقصیر خودمه ...میگن مرگ یه بار شیون هم یه بار...ولی فقط میگن...امان ازین همه اما...

- بالاخره تابستونم تموم شد...آخرین تابستونه کشداره من حداقل تا ۶ سال...برگشتم سر خونه و زندگیم...باورم نمیشه دارم میگم خونه و زندگی ولی جدی جدی یه سر زندگیم گره خورد به این شهر و حالا یه جورایی بهش تعلق خاطر پیدا کردم و دلم از همه بیشتر زمستونای وحشتناکشو میخواد و بعد راه رفتن زیر آفتاب خیابونای سفیدپوش که هر کاری میکنه نمیتونه برفارو از رو ببره... بازم اینجام و بعد این تابستونه پر اتفاق از شروع لذت میبرم...آغاز همیشه هیجان انگیزه و من هیچوقت نفهمیدم کسایی رو که اول مهر رو دوست ندارن!

-قبل از اومدن رفتیم بهشت زهرا...آدم گاهی دوست داره بره و من فکر کردم اینجاه که آدما حتی زنده های اطراف خاک همه عین همن...روی قبر هارو همیشه میخونم و الان انقدر قبر ها بهم نزدیکن که به سختی میشه همه جا ایستاد و خوند ... یکیشون عجیب بود متولد ۱۳۵۳ درگذشت ۱۳۷۸ روی سنگ سیاه فقط یه جمله بود...باورم نیست نگاه تو و این خاموشی!...نباید یاد اون می افتادم ولی افتادم ... هنوز همه امیدوار بودن که برمیگرده و من ازین تصور خجالت کشیدم ... روزی که شنیدم تموم شده باز همون سنگ قبر جلوی چشمم بود...امیدوارم در آرامش بخوابی ح عزیز ... حتما بهتر بود که نمیموند...

- بازم کلیه ه ه ه ه ه ! هرچقدرم ابراز احساسات بکنی برای این کورس کمه ولی دارم سعی میکنم به اوج آمادگی برگردم!!!روزها سریع میگذرن و من عقبم...

-شما هر چه بخواهید میتوانید بر خود تحمیل کنید٬ اما لحظه ای که احساس میکنید  نمیتوانم بیشتر از این بروم ! به دعا متوسل میشوید ٬ در آن لحظه با صدای بلند خدا را بخوانید و به او بگویید : تا آنجا که میشد با پاهای لنگانم آمدم ٬ اما از این جلوتر در توانم نیست ٬ حالا تو از من مراقبت نما ! آنگاه در انتظار شگفتیهای حیرت انگیز بمانید که به زودی رخ میدهد ...(اشو)

پ.ن.منو ببخشید ازینکه این مدت سر نزدم به هیچ کس در اولین فرصت همه رو میخونم:)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin