Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

-دکتر نم نم باعث شد نوستالژیهای این روزهامو از ذهنم بیارم اینجا...گاهی خوندن این نوع یاد آوریها تو زمانهای مختلف برای آدم جالب میشن...اینکه کی چی رو چه جوری به یاد میاری...این دفعه من یه کوهورت گذشته نگر انجام دادم!!!!خیلی فکر کردم به اینکه چرا همیشه مثل آدمایی زندگی کردم که فرصت دو بار زندگی رو تو یه عمر دارن و این نوستالژیک شدن رو هم گذاشتم به حساب این عجله...اولین باری که خوب یادمه با همه ی وجود احساس کردم حرفم شنیدنی نیست،  همون اولین بیست نوزده شدم بود،به خاطر ندارد ی که یادم رفت باید حرکت گذاری بشه و کلی غصه خوردم که چرا خانم معلم به اون گندگی نمیفهمه ندارد بدون فتحه بازم همون ندارده!... دومین باری که احساس کردم یه سنگ گنده رو قفسه سینه امه در واقع یکی ازون دفعاتی که هرگز از جلوی چشمم محو نمیشه روزیه که معلم دوم دبستانم کارت هزارآفرینی که باید میگرفتم بهم نداد چون روز قبلش غلطی که مامان تو تمرینای ریاضیش پیدا کرده بود بهش گفتم و  اون لحظه حسم مثل تبیین کننده ی منشور حقوق بشر بود و نمیدونستم چه انتقام سختی ازم خواهد گرفت ، من جلوی آدمایی که اندازه ی دنیای کوچولوی اون روزم بودن چه حسی که نداشتم وقتی گفت : سارا برای تو کارت ندارم! ... یا اون روزی که از عذاب وجدان اولین تقلب زندگیم تو درس مزخرف اجتماعی خودمو پیش معلم محبوبم لو دادم و هنوزم نتونستم به کسی بگم که چرا همیشه تقلب دادم و نگرفتم!... اون روزی که مسابقه بود برای اون سوال ریاضی  و من دروغ گفتم که سوال رو قبل از ساحل حل کردم چون باید بهش میفهموندم حق نداره منو دوست نداشته باشه ، اون روز نمیدونستم نباید ازش میپرسیدم "اگه یه آدمی تا آخر عمرش نفهمه نماز چیه، چرا باید بره جهنم؟" و نباید خیره به لنگیدنش نگاه میکردم ولی اینارو دیر فهمیدم؛ سخته بخشیدن و دوست داشتن  همچین شاگرد فضولی...شاید یه روزی بشینم و سعی کنم تمام این لحظات با حس مشابه رو به یاد بیارم ولی خوب که نگاه میکنم میبینم این سنگه با زیاد شدنه سنم بزرگ و بزرگتر میشه...یکی میگفت تنهایی درد انسان متعالیه؛ ژان پل توله میگه : براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند، زیرا پی به تنهایی خود نمیبرند...

-چندتا جمله از یه کتاب خوندم که جالب بودن ولی بیشتر به خاطر اسم کتاب مینویسمشون! 

ما را زندگی ساخت؛ای کاش شما را اندیشه ها بسازد...با نگاهی ژرف به هستی در میابیم هر ذره وظیفه ای بس عظیم بر دوش میکشد؛اما وظیفه ی ما چیست؟ "از کتاب:لطفا گوسفند نباشید!"

-من پیر شده ام ... من پیر بوده ام ... شاید پیر زاده شده ام...

پ.ن.هر وقت مجبورم یه جمعی رو تحمل کنم و میدونم با هیچ کدوم از کارام یخ ابدیشون باز شدنی نیست،ترجیه میدم به غذاهای خوشمزه ای فکر کنم که میتونم بخورم!

    

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٥ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin