Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

-يادمه اولین بار تو زندگیه نه چندان طولانیم وقتی خواستم با یه دوست صمیمی که عزیزشو از دست داده بود همدردی کنم خیلی حرف زدم گرچه بعد از بهت احمقانه ی اولیه همیشگی.خیلی چیزا ردو بدل شد ولی یکی رو خوب یادمه...گفتم من یه جایی خوندم یه آدم وقتی میمیره که فهمیده باشه چه جوری باید زندگی کنه و تو از هر چیزی ناراحتی ازین باید خوشحال باشی... اون موقع که اینو میگفتم به نظرم درست اومد به هزار دلیل که هردومون خوب میدونستیم ... اون شب خیلی به اینجمله فکر کرده بود اینو بعدها بهم گفت... و من امروز دوباره یاده این جمله افتادم و ازش ترسیدم  ازینکه شاید من اون موقع میخواستم کمک کنم ولیحرفام میتونن اثرات عجیبی روی آدما داشته باشن...اول برات لذت بخشه این به فکر فرو بردن ولی اینکه به عنوان یه انسان با تمام پتانسیلهای موجود بالا برنده ی احتمال اشتباه درک نشی کارو  سخت میکنه؛ شاید  نباید همه چیز روگفت مخصوصا وقتی میدونی به حرفت گوش سپرده میشه و وقتی میبینی هر چی هم سعی کردی بیشتر گوش باشی تا زبون اثر معکوس داشته... انگار هرچی کمتر حرف بزنی بیشتر شنیده میشه و ایراد بزرگ این طرز تفکر مواجهه با توده ی حرفهای نگفته است ...   و وقتی برخوردها ارزش ارزیابی پیدا میکنن بیشتر به سکوت   احساس نیاز میکنی ...

-هنوز دو روز از شروع این مثلا تعطیلات تابستانی نگذشته که من حوصله ام سر رفته ... من یه موقعی ۳ ماه تابستون داشتم ؟ واقعا؟  جدی انگار وقتی وارد این رشته شدی همه چیزت غیر از آدمیزاد میشه!!!باید برم دنبال کتاب ...چاره ی دیگه ای نیست!

-JUST FOR ME THE CHURCH BELLS RING...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin