Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

-گاهی میشه که اعتقاد راسخی در مورد موضوعی داریم و در لحظه اطمینان داریم که هرگز نظرمون در موردش عوض نخواهد شد ...ازون اعتقاداتی که اگر کسی به خودش زحمت و جرأت زیر سوال بردنشو بده شاید با جبهه گیری شدیدی روبرو بشه...چون ما خیلی مطمءنیم...مدتها میگذره و یه روزی یه جایی عمیقا به چالش کشیده میشیم و میبینیم سناریوی واقعی ترس از لذت بردن از قرارگیری دراون موقعیت بوده یا بهتره بگم تبعاتی که ذهن تجربه گر ما حدس میزنه باهاش مواجه میشیم اگه بخوایم دنبالش بریم... شاید بزرگترین درس از قرار گرفتن در این موقعیت هااین باشه که بدونیم هیچ "مطلق" ی در دنیای ما معنی نداره و این نه یه درد که جذابترین بخش زندگیه ماست اگر کند و کاو کنیم و از سروکله زدن با فکرهامون بفهمیم که چه معجزه ای درون ما در جریانه و ما بیهوده برای روزمرگی ها زمان تلف میکنیم ...

-یکی از چیزهایی که تازگی دوست دارم بهش فکر کنم سی-پی-آر است.شاید برای همه ی کادر درمان سی-پی-آر یه تصویرتقریبا مشابه به ذهن میاره...عجله، ترالی احیا،آمبو،لارنگوسکوپ،لوله تراشه،مانیتورینگ و...همه ی داستانهای اطرافش...بخش داخلی جاییه که شاید بیشتر از هرجایی احیا میکنیم و شاید همین باعث شده من به یه چیز جدید دقت کنم ، بیشتر از همه موقع کامپرشن دادنه مریضا  و اون فکر به روحیه که احتمالا در حال خارج شدن از جسمه ...فکر اینکه روح کسی که دنده هاش
زیر دست من در حال شکستنه منو از یه جایی میپاد و باز یاد قصه های قدیمی
میفتم...اتاق سوم خونه و اولین باری که عمیقا به "روح" فکر کردم و اینکه
میشه ازش ترسید و سرگرمی روزهای 13-14 سالگی وقتی با دوست بغل دستی به
"مرگ" فکر میکردیم و میخندیدیم که چه جالب میشه آدم ازون بالاها واکنش
اطرافیان رو ببینه نسبت به "نبودنش"... قصه وقتی جالبتر میشه که میبینی
حالا هردوی ما داریم دکتر میشیم! شاید اون روزها فکر قانون جذب رو نمیکردم...و باز
شاید این باور معروف که کسانی جذب رشته ما میشن که بیشتر از بقیه از مرگ
میترسن...صرف نظر ازینکه گفته شدن این حرفها از طرف یه پزشک یا دانشجوی پزشکی قطعا قضاوت برانگیزه یه چیز عجیب برای من جلب توجه کنندست و سوال بزرگ...دقیقا در چه نقطه ای ما به این "مرگ" تولرانس حاصل میکنیم؟ شاید 10 سال دیگه بتونم نگاههایی رو بفهمم که امروز بنظرم خیلی بی تفاوت تر از اونین که "آدم"
بودن ایجاب میکنه...شاید یه دلیل مهمش این باشه که ما "زندگی" نمیکنیم
که حالا "مرگ" بخواد برامون تکان دهنده تلقی بشه...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٥ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin