Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

-انگار از صبح که چشم باز کردم همه میخواستن سورپرایزم کنن ... اول تلفن یه دوست ناپدیدشده بعداز ٣سال ، بعد تصادف تو جاده ، بعد یه تلفن غیر منتظره که تصمیم گرفتم جواب ندم، و باز یه تلفن دیگه از یه دوست قدیمی دیگه برای خداحافظی و پرواز به اون سر دنیا ، بعد بیوگرافی کورش یغمایی وگل یخ و بازم روزهای خیلی گذشته ... اتاق کوچولوی نیمه تاریکم...خونه ی قبلی...قالی ساروق قرمز ...پرده ها و روتختی خوشگل ...و انگار زمان جدی تر ازونی میگذره که تا حالا میفهمیدم.

-باز یه ساک با دهن باز روی قالی خوشرنگ ...یه جفت کفش نو و یه روپوش سبز با کتابای همیشگی...نه همیشگی نه ...این کتابا الان خیلی بیشتر از کتابن ... بیشتر یادت میارن که یه تصمیمن ...تصمیم برای ساکی که چمدون خواهد شد ...

-استانبول شهری که میخواستم ازش بیشتر بنویسم و این همه نوستالژی کوتاهش کرد ... کمپوت توریست از هر نقطه ی دنیا و بیش از هر جا بلوک شرق ؛ آدمای رنگارنگ ... لباسای عجیب و غریب و رفتارهای عجیبتر و از همه مهمتر همگی با یه استاندارد جمعی، اینکه اول خودتی بعد بقیه ی دنیا درست برعکس استاندارد وطنی... انقدر واضح که بعد یه هفته میتونن تورو متقاعد کنن که زندگی اونقدرها هم پیچیده نیست فقط اگه یادت باشه راه اصلی بدبخت شدن سعی در راضی نگهداشتن تمام دنیاست...

-عجیبه یه روزی به خودت میای میبینی آدمایی که یه موقعی به شدت برات آشنا بودن حالا به شدت غریبه شدن ... انگار راهها یه جایی خیلی از هم دور میشن انقدر که آدما دیگه دست تکون دادنتو نمیبینن از پشت کلی درخت و دریا و بیابون...

پ.ن.و من هنوز همینجا مینویسم!

ژ.ن.کلمات کلیدی:غر   نوستالژی   دوست   آدم   قالی!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۳٠ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |

-خیلی وقته که زندگیه من شده اومدن و رفتن ، موندن و رسیدن ، تاخیر و دیرکرد ، زود رفتن و دیر برگشتن و حالا عمیقا تو فکر اینم که یه وقت ازینا دور نشم پس بازم میخوام ... میخوام بمونم و نرم، نرم و بمونم ، برم و نمونم ، نمونم و برم؟؟!!! من باید چیکار کنم؟

-انگار قاصدکا فصلهای خاصی زیاد پیداشون میشه چون این آخرین توجیهیه که برای هجوم هرروزشون به خودم پیدا کردم!

-همه تو فکر بار و بندیل مدرسه رفتن و کتاب خریدن و اینجور حرفان... بابا من تازه رسیدم تهران!تعطیلات!!! یه ذره کمتر ازین برگهای خش خشی ... لطفا:)

-یه عکس تو کلکسیون اخوی گرامی دیدم شدیدا ابراز احساسات کردم که کاش منم تم یه همچین جایی زندگی میکردم ...هر فکری میکردم جزاینکه عکسه دانشکده ی ساختمان MIT از آب دربیاد !

پ.ن.از مسافرت که برگردم اولین کاری که میکنم اینه که خودمو از شر پرشین بلاگ راحت میکنم!!!!آیتم مناسب جهت ابراز احساسات نیافتیم...

پ.ن.گل صحرا به دستم رسیده و از چیزایی که شنیدم باید شبیه جنس ضعیف فالاچی باشه ... بعد مدتها میخوام یهچیز دیگه بخونم!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٥ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

حضورت اشارتی پیامبرانه است ،

شاید دردمندی به معجزه ی دستانت دخیل بسته باشد

متبرک باد نام تو ... روز پزشک گرامی

پ.ن. برای رفتن به مراسم  پیرمرد تو فکر مداد چشم کج و کوله ای بودم که باید پاک میشد یا نمیشد ، make up  نوه هاشو که دیدم فکر خیلی چیزای دیگه ...

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin