Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

اولین بار که وارد خونه اش شدم جلوی در آگهی فوت پسر بزرگش رو دیدم و خودش رو از پشت شاخ و برگهای درخت گردو ، روی یه صندلی چوبی درب و داغون ، با یه نگاه خاص ازونایی که هنوز جلوی چشممه و اسمی براش ندارم ... بارها از دستش حرص خوردم،بارها بهش خندیدم ، بارها پدر بزرگم بود ، و بارها برام از مصدق گفته بود ...   از نردبون بالا رفتنش ، نجاری کردنش ، صدای تق تق عصاش روی موزاییکهای حیاط که نمیزاشت جمعه صبح بخوابم ، گریه ی از دست دادن پسر کوچکترش ، حتی s3 , s4 قلبش...   وقتی جلوی در رسیدم و پیرمرد رو تو اون کاور مشکی دیدم به تمام آدمای کاور شده ای فکر کردم که تو آسانسور بیمارستان کنارشون ایستادم  و اینکه چرا حسم به این کاورها عوض نمیشه ، حالا پیرمرد اون تو بود و من به این فکر میکردم که چقدر جمع و جورو کوچولو بنظر میرسه ...

پ.ن. حواسم باشه به تمام کسایی که آروم وارد میشن ولی وقتی بیرون میرن تازه میفهمی خیلی بودن ...

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢٥ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

و باز این روزها    Eyes on me   سلن دیون عزیز را گوش میکنم و در حال نگاه به شکار قاصدکی امروز برف پاک کن به این فکر میکنم که این خبر دیگر کمکم  مرا از خود میترساند !

- شجاعت پیدا کردن  برای    بعضی برخوردها به اندازه ی یک عمر شارژت میکنه ، انقدر که حتی به این که میتونستی زودتر اینکارو بکنی هم فکر نمیکنی ...

پ.ن. بخش جدید یه سووال بزرگ در ذهن من ایجاد میکنه چه کسی حقیقتا میتواند رشته ی پوست را دوست بدارد؟؟!!

پ.ن. نمیدونم چرا ایندفعه انقدر زور آپیدم!!!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٩ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

   این روزها هم که خودم منتظر نیستم ، گاه و بیگاه قاصدک ها دست به دست هم ،  پشت چراغ و خط کشی و پیاده رو و درخت و پارک و ایست و شمشادی غافلگیرم میکنند ...

کسی میداند چه خبر است؟

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٤ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

-باز من گول این آقای سوپری رو خوردم و حالا باید 10 ساعت اینترنت مافوق سرعت ... رو تحمل کنم (جای خالی رو با هرچی دوست دارید پر کنید )

-الان که مینویسم خیلی آرومم ...درواقع زیادی آرومم ... بی تفاوتی زیبا ... امتحان عفونی هم گذشت (احتمالا به خیر) و حالا دو روزیه وقت کردم بهتر به اتفاقات و آدمهای دوروبرم نگاه کنم ... اونایی که جزیی از خاطرات 4 ساله گذشتم بودن و حالا مدتیه از روزمره ی من خارج شدن ... رفتن ... خوب که نگاه میکنم میبینم بودن و نبودنشون فرقی نمیکنه ... نه چرا فرق میکنه ولی نه اون تفاوتی که تو اینجور مواقع انتظارشو داری ... من عجیب از نبودنشون احساس راحتی میکنم ...این یه حس کاملا واقعیه...همون چیزی که دوست داشتم به اونی که بهم گفت خیلی محافظه کارم بفهمونم ، اینکه اگه حرف نمیزنم از روی محافظه کاری نیست از خستگیه ... از خستگی توضیحاتی که آخرشم میبینی اونی که میخواستی همشو چپکی گرفته ...چه فرقی میکنه اونم اینو نفهمه... مهم اینه که الان آرومم ... خیلی آروم

-دلم برای خسرو شکیبایی تنگ شد از همون لحظه ای که عکس کوچولوشو زیر صفحه ی تلویریون جزوه به دست دیدم حتی اولین کلمه ی زیر نویس هم کامل نشده بود و بیشتر از همه برای خانه ی سبز... اولین حرفهای هر قسمت با صدای اون و نمای ساختمون تو تاریکی و باز صدای اون ...

پ.ن. دیگه بلد نیستم توضیح تاخیر رو چه جوری میشه داد هر دفعه یه جوری گفتم!!! همون ریشه در کودکی دارد!

پ.ن. 4 یا 5 دفعه این پینوشت رو پر کردم  و پشیمون شدم ... بمونه برای بعد!

نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin