Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

- گاهی وقتا یه حسهایی به آدم دست میده که دوست داره با همه ی دنیا قسمتش کنه یا بهتره بگن خواهی نخواهی با همه ی دنیا قسمت شدنیه بی اینکه ذره ای ازش کم بیاد ... امروز من بعد از مدتها من شدم ... فهمیدم هستم ... شاید نه اون فهمیدنی که همیشه دنبالشم ... نه اون منطقی گاها غیر قابل تحمل از نظر خیلیها ... نه ... اینا نبود ... یه حس بود به اندازه ی همه ی حسای قشنگ ... من امروز یه ورود بزرگ رو دیدم و یه کارایی هم کردم برای کمک به این ورود ...ورود یه زهرا کوچولو ... فکر نمیکردم از دیدن زایمان طبیعی گریه ام بگیره ولی فکر کنم خیلی بزرگ شدم تو یه لحظه ...
-دلم میخواست عکسشو بزارم ولی به علت کمبود امکانات نمیشه!
-من در کمال شجاعت اشتباه خودمو در مورد رشته و بخش زنان میپذیرم:)
-هنوز دارم سعی میکنم به قولم وفادار باشم!
- من عاشق این علامت تعجبمممم ! خوبه اقلا عاشق نشده نخواهم مرد!!!!!
-از هرکسی که به من سر زده ممنون ومعذرت از تاخیر در بازدید پس دادن!قول میدم زود بیام!
-برمیگردم     هااااااااا (با لهجه ی سنجد جونی ) !!!!
نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٢٤ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

- مینویسم یکی به خاطر قولم و یکی به افتخار شب امتحانی که میشه درس نخوند !!!

-سه روز پیش یکی از مریضها بهم گفت همشهریاش (ارومیه ای بود ) نماز بارون خوندن ... دو روزه اینجا بارونیه !!!

- فردا قلب هم تموم میشه و من اعتراف میکنم با وجود همه ی پرستارای وحشتناک بخش دلم برای دکتر ک و ویزیتها و درمانگاهش تنگ میشه ؛ سعی میکنم ذهنیتهای بدمو از بخش زنان بزنم کنار و به این فکر کنم که بعدش میریم روان و یه زنگ تفریح خوب در پیشه !

- یه پیرمرد بامزه اومده بود درمانگاه که یک ساعت باهاش سروکله زدم تا بفهمم بالاخره مشکلش چیه ... دکتر ک براش داروهاشو تو دفترچه نوشت و برای اینکه اشتباه نکنه گفت که داروهای قبلیو  کلا بزاره کنار ... آخر وقت که داشتم برمیگشتم بیمارستان دستم رفت  دیدم تمام قرصهای قبلی رو خالی کرده تو جیبم!!!!!

-نمیدونم اینو کجا خوندم ولی دوسش داشتم :

رِییس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم میدهد : ای خدای بزرگ به من کمک کن که هروقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم ؛ با کفش های او راه بروم !

پ.ن.هرچی لیست شماره هامو نگاه کردم شماره ی کسایی رو که دوست داشتم دیروزو بهشون تبریم بگم پیدا نکردم ٬ فقط مامان !

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/۱۳ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

-قلب بهتر از عفونی نبود شایدم هرچیزی که میگذره راحتتر بنظر میاد ولی یه چیزو مطمئنم لبخند در بخش قلب یک معجزه است!!!!!
-گاهی فکر میکنم اینکه میگن فلان کس با شغلش بدنیا اومده یه حقیقته و وای ازون وقتی که مجبوری کسی رو تحمل کنی که بدجوری ازون توانایی ذاتی دوره !
-روزی میلیونها تن انرژی منفی از طرف ناتان ٬ تیتیان و رفیق شفیق به سوی من حمله ور میشه و من همچنان با این امواج مبارزه میکنم تا کی نمیدونم ... دیگه تقریبا مطمئنم آرامش زمستونی همه بهتر از این طغیان بهاریه !
-نمیشه این علامتهای تعجب رو نزارم مخصوصا که تو برگه های سیر بیماری بدجوری با خودم درگیرم که همچین سوتی ندم ... :ی
-به این نتیجه رسیدم که آدمها با مجموعه ای از سوتفاهمات از رفتارهای همدیگه زندگی میکنن و با این سوتفاهم ها خوشحال یا عصبانی یا غمگین میشن ... انگار هرچی حرفها گفته نشن همه راحتترن ... حالا واقعا آسمون همه جا همین رنگیه؟
-عجیب علاقه ای داریم فقط برای اینکه حرفی برای گفتن باشه هر بلایی که دلمون میخواد سر ذهنیت آدمها از هم بیاریم !!!!
-خطهای بالا رو که خوندم دیدم انگار خیلی از دنیا شاکیم ... ولی بیشتر دلم میخواست این برداشتها ثبت بشن تا بعدا بدونم از کی به نقاط عطف نزدیک شدم
-امروز در جریان مباحثات اینترنهای محترم در جریان ردوبدل پز در مورد اکسترنها من از طرف اینترن گرامی «اکسترن رادیواکتیو » نام گرفتم ٬ شاید منظورش این بود که دیگه شورشو در اوردم ولی اشکالی نداره من میزارم به حساب تعریف !!!
- دلم میخواد جمله ی تکراریه مورد علاقمو بنویسم ؛ «براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند ٬ زیرا که هرگز پی به تنهایی خود نمیبرند ! »
پ.ن. این روزها فرکانس احساس تنهاییم بیشتر شده با اینکه وقتم کمتره برای احساس کردن!امیدوارم نشونه ی بزرگ شدن نباشه...
پ.ن. خیلی تنبلم باید به خودم قول بدم زودتر آپ کنم !
نوشته شده در ۱۳۸٧/٢/٥ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin