Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

خانم <ن> یه اسطوره ی اعتقادی بود برای هر کسی که تو مدرسه ی ما درس میخوند شاید حتی متریالیستهامون هم الان وقتی حرف میزنیم برای چند لحظه یادش میفتن بهانه ی یادآوری اون روزها یکی از آرزوهای خانم <ن> شد که میگفت میشه یه روزی من بدون شنیدن متلک ازمیدون تجریش تا هرجای ولیعصرو که دلم خواست پیاده راه برم ؟ الان دوشبه خانم <س> (یعنی من!) میره روی تراس ستاره ها رو تا اونجایی که میبینه میشمره و به این فکر میکنه که میشه که بشه که یه شبی آدم بدون نگرانی زیر این آسمون خوشکل قدم بزنه!

آقای <م> واقعا بد اخلاق بود انقدر که گاهی به بعضی از مریضها یواشکی اطلاعات میدادم تا باهاش درگیر نشن!نمیدونم کجا خوندم که از بعضیها <کردنها> و از بعضیهای دیگه <نکردنها> رو باید یاد گرفت !

خانم<س>  ٣ روز بود که آشغالها رو با سطل بیرون گذاشته بود و یادش میرفت سطل رو برگردونه ، امروز وقتی صدای آشغالانسی رو شنید به اولین چیزی که فکر کرد این بود که خانم <ف>(صاحبخونه) هر روز صبح که میخواد بره به طرف مدرسه احتمالا اونو وسط کلی پوست پرتقال و تفاله ی چایی تصور میکنه و حالش بد میشه!

خانم<ط> آدم عجیبی بود . در عرض یک ماه تمام جزییات زندگی کاری، درسی و از همه جالبتر عاطفیشو برای ما رو کرد و عجیبترین تصویر ذهنی که از اطرافیان شنیدم رو از من یعنی خانم <س> برای خودش ساخت ، گاهی بعضی آدمها انگیزه ای هم بهت نمیدن که اشتباهاتشونو اصلاح کنی ! خانم <ط> به همون سرعتی که اومد محو هم خواهد شد ولی گاهی حرف مامان خانم <س> آدمو به فکر میبره:"آدمهایی که خیلی حرف میزنن علاقه ای ندارن که مورد سوال قرار بگیرن!"

خانم<س> تازگیها گرایشات تحصیلی غیر مترقبه ای به رشته ی جراحی و ضمایم و تعلیقاتش پیدا کرده که امیدواره هرچه زودتر تصمیمی بگیره و این گرایشو از معلق موندن نجات بده!

پ.ن. بخش رادیو خوش استقبال به نظر میاد... فردا تعطیله!

پ.ن. راجع به دزد چی فکر میکنین؟شاید بعدا یه پست راجع بهش نوشتم!

پ.ن.اینها تراوشات ذهنی خانم<س> در یک مود پست-امتحان میباشد!

 

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳٠ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

از در که اومد تو نفهمیدم که اصلا نمیبینه خوب راه میرفت ،

٣٠ سالش بود ، از ١٠ سال پیش درگیر نارسایی کلیه و

از۴ سال پیش دیالیز و از ٢٠ روز پیش دیگه جایی رو نمیدید

وقتی خواستم ته چشمشو ببینم حالت نگاهش مثل  همه اونایی بود  که میبینن فکر کردم از صدای هرکدوم از ما چه تصویری ازمون میسازه

جوابمو الان میدم    خیلی خسته تر از این تصویر سازیا بود ...

پ.ن. چشمها میگویند...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٠ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

نمیدونم اگه اهل درد و دل کردن بودم چه بلایی به سرم میومد چون توی همین مکالمات اتفاقا درد و دلی انقدر همه سعی میکنن بهم بفهمونن دغدغه های من در مقایسه با مشکلات اونا هیچی نیست ، از هرچی دل ، درد ، و دردودله پشیمون میشم

پ.ن.گرچه ظاهرا وقتی expert بشی دیگه منحصرا حرف میزنی و چیزی نمیشنوی که بلایی بخواد تهدیدت کنه!

پ.ن.کوهها باهمند و تنهایند   همچو ما باهمان,تنهایان!

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۳ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

-صبح که میرفتم بیمارستان به یه نتیجه ی جدید رسیدم ... تصمیم گرفتم ازین به بعد به جای اینکه برای داشتن چیزهای بهتر دعا کنم برای داشتن احساس بهتر دعا کنم شاید چون دیگه مطمءن نیستم <چیز بهتری> وجود داشته باشه...

پ.ن.باراک حسین اوباما ... بدون شرح...

پ.ن.نمیشه نوشتش شاید بعدها...

نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin