Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

- خدا با لبخندی مهرآمیز به من میگوید:

«آهای دوست داری برای مدتی خدا باشی و دنیا را برانی؟»

میگویم:

«البته به امتحانش میارزد!کجا باید بنشینم؟چقدر باید بگیرم؟کی وقت ناهار است؟چه موقع کار را تعطیل کنم؟»

خدا میگوید:

«سکان را بده به من!فکر میکنم هنوزآماده نباشی...» (شل سیلوراستاین)

-تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد!(ناپلئون)

پ.ن.چرا این دو تا جمله؟ شاید به خاطر اینکه هم به اون لبخند اول احتیاج دارم و هم به سکوت دوم!

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۱٦ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

-به افتخار اولین برف زمستونی و همه ی آدم برفیها!!!!

-چند روز پیش از نوشته های یه دوست به این نتیجه رسیدم که باید زودتر ازینا نوسنده ی مورد علاقه مو عوض میکردم و نوشته های شل سیلوراشتاینو میخوندم!

میخواستم به شما بگویم سلام

اما شما سریع رد شدید

میخواستم بگویم حال شما چطور است؟

اما شما به من نگاه نکردید

میخواستم بگویم حال من خوب نیست

اما شما دیگر رفته بودید...

برای همین هیچ چیز به شما نگفتم

فقط پوست موزم را زیر پایتان انداختم

تا زمین بخورید و یک لحظه بایستید

شاید اینبار مرا ببینید!

-درست موقعی که احساس کردم این آخر ظرفیتمه و باید به یکی قر بزنم که چرا بابا آخه چرا!!!درست همون موقعی که امیدوار بودم که این یه نفر آرام هم تو دنیای ما حضور واقعی داره٬ رفت!خوب که دقت کردم دیدم همه چیز همینجاست آینده و گذشته ای وجود نداره بهتره همه ی حسها و دادها و قرها رو تنهایی جلوی آینه بزنی اینجوری میتونی به قیافه ی جدیدت تو هر حالتی دقیق شی و به این نتیجه برسی که عجب موجود جالب و در عین حال مضحکی هستی و خودت یادت رفته! زیاد چیزی رو جدی نگیر!

-فقط و فقط به افتخار اولین برف زمستونی بود باور کن!

پ.ن.زیباترین روزهایمان را هنوز زندگی نکرده ایم

و زیباترین حرف حرفیست که هنوز برای تو  نگفته ام ...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٩/۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin