Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

-ثبت جمله های دوست داشتنی برای من که هیچ وقت نتونستم تعداد زیادیشو تو ذهنم نگه دارم وقتی لذت بخش تر میشه که ببینی کسی از قول خودت نقلش میکنه!!!شایدم این یکی از اون چیزایی هست که باعث میشه یکی از دوستام با اصرار بخواد به من  ثابت کنه دنیا برای خنده در حرکته! اگه فقط یه تعدادی از وقایع هم بخوان اینجوری منتقل شن حقیقت نسبی نخواهد بود؟؟ یا بهتره به این برسیم که تفاوت حقیقت و واقعیت دره ی عمیقیه...

یکی از بهترین اون ثبت شده ها  هایکویی هست از طرف یه کلوب با گرایشهای بودایی که وقتی امروز یه نفر ازم خواست معنیش کنم حس متفاوتی برام ایجاد کردن:

Stray cat's yowl

too weak

for love!

-خیلی وقته میخوام این شعر رو اینجا بیارم اما بهترین فرصت شاید الانه که با برداشته شدن یه بار بزرگ- که فکر میکردم مدتهاست برداشته شده - خوشحال رسیدن  به یه توقفگاهم... کی میدونه شایدم این بارو باید تو همین بندر تحویل میدادم به هر حال بهترین مژده اینه که مطمینم همه چیز دست خودمه...

 من او را خواستم و او صدایم را نشنید

تراژدی در ذهنم بارها تکرار میشود

پایان از پیش تعیین شده

و من آن را تغییر میدهم

ومن این «او» را تغییر میدهم

«او»٬ «من» میشود

و من اینبار خود را خواهم ساخت

نمیدانم صدایی شنیده خواهد شد یا نه؟  (۱۰ آبان ۸۵)

- مدت زیادی نیست اینجا مینویسم و خواننده ی زیادی هم ندارم ولی از این همه خداحافظی حس خوبی به آدم دست نمیده! امیدوارم راوی و مریم عزیز با خبرهای خوبی بازم بنویسن و دکتر نم نم هم گاهی دکتر کوچولو رو آپ کنه برای همشون این هایکو به نظرم بهترینه

well-wishing at the gate

the faces of hills & fields

laughing                     

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳٠ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |

                    وقتی قرار بر بی توجهی ست حتی یک مولکول هستی

                                               اشتباه نخواهد کرد !!!

                                                شک                نکن

پ.ن. چی رو میخوای ثابت کنی؟

پ.ن. سهم ما اینه شاید زیاد و کم    یک سبد لبخند یه لحظه غم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٧ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

-یکی از بزرگترین مشغولیتهای فکری من ٬ تو این سه سالی که پزشکی میخونم و بخصوص این یک سال اخیر ٬ این بود که اولین تجربه ی من تو بخش روان چی خواهد بود و از همون اوایل هم سعی کردم با یکی از دوستام برم ولی تقریبا هیچ کدوم دلشون نمیخواست بیان ... سه روز پیش وقتی میخواستم به یکی از دوستام که انترنه سر بزنم بهم گفت رفتن روان و من تا روز کشیک دوستم در وضع کاملا ذوق مرگی به سر بردم  D: و دیروز بالاخره به این انتظار پایان دادم و تقریبا هیچ کدوم ازون حس هایی که فکر میکردم نداشتم!!! هر کدوم از بچه ها که نمیخواستن بیان آخرین دلیل و واقعی ترین دلیلشون ترس بود و این اون چیزیه که من تا آخرین ثانیه نمیخوام بهش اعتراف کنم حتی به خودم ... ولی وقتی به درهای قفل شده ی بخش رسیدم که آدم رو یاده زندان مینداخت  دیدم انگار دارم میترسم ... ترجیه دادم اول برم زنان و ازونجایی که خانمها باید خلاصه یه ابراز وجودی بکنن پرستارای بخش اجازه ی شرح حال گرفتن ندادن و تقریبا میخواستن مارو بزنن چون «در روزهای تعطیل هر گونه برخورد با مریض مگر برای اقوام ممنوع میباشد» چیزی که ظاهرا یه طبقه پایین تر اصلا معنی نداشت و به محض اینکه ازشون خواستیم چند تا پرونده زیر دستمون بود و ۱۰-۲۰ نفر هم جمع شده بودن جلوی ما تا در اتاق روانپزشکی  باز بشه و تو این چند دقیقه به شدت احساس مریخی بودن بهم دست داد بس که سر تا پام ورانداز شد همچین که وارد اتاق شدم یه نفسی کشیدم که اقلا الان دونه دونه میان تو و به جمله ی تیتیان فکر کردم که هر وقت غر میزنم بهم میگه هر وقت احساس کردی یه چیزی مانع شده و ازش میترسی حتما انجامش بده و... اول پسر اسکیزوفرن ۲۲ ساله که آخرین بار به خاطر خودکشی اومده بود ٬ دربون خوش روی ملکانی که وضعش بهتر از بقیه بود و بالاخره مرد ۴۱ ساله ی مانیکی که میتونست تا فردا صبحم برام حرف بزنه و معتقد بود طالبان گروگانش گرفته و این وسطا بیمارایی که میومدن یه نگاهی به سر تاپای ما مینداختن گاهیم دعوا میکردن که چرا اول اونا نیومدن یا میوه می آوردن تعارف میکردن ... و همه حرفشون این بود که «خانم دکتر منو کی میفرستین برم خونه خوب اینجا میخوام بخوابم میرم اونجا پیش مادرم...»و خیلی مریضای دیگه که تو اورژانس دیدم و محض رضای خدا یکیشونم مراجعه ی اولشون نبود و من فکر کردم این همه هزینه ی بستری شدن ٬ نیروی انسانی ٬ و ... واقعا چند تا ازینها میتونن یه زندگی نسبتا نرمال داشته باشن؟واقعا راهی نیست برای کارآمد تر شدن این همه نیرویی که صرف میشه؟ این همه دانشجوی پزشکی که  میان و میرن میشه  یه مدت بیشتری به همچین آدمایی فکر کنن ؟ وقتی یکی از ریسک فاکتورهای MMD  میتونه آنفولانزای مادر در سه ماهه ی اول بارداری باشه از کجا معلومه که من یه بچه ی مانیک نخواهم داشت که فکر کنه رییس سازمان ملل است؟؟؟و اون وقت باید چی کار کنم؟میشه بودنشو منکر شد؟

علیرغم همه ی این اتفاقات آرامش عجیبی داشتم وقتی ازونجا اومدم بیرون ...

-هجوم بی انگیزگی

و هنوز لحظات انتظار

و من بیهوده چه زود باخته ام

من و ناباوری

همراه همیشگی حماقت های روزانه

و شرم از بودن اینچنینی...

-فکر میکردم  ترکیم خیلی خوب شده ولی متاسفانه خیلی از حرفا رو نمیفهمیدم ... تیتیان-رفیق شفیق- میگفت احتمالا به خاطر لهجه هاشون بوده ولی بهر حال من باید یه کاری بکنم هیچی بیشتر ازین اعصاب خورد کن نیست که حرف طرف مقابل رو نفهمی اونم تو بخش روان! اگر کسی هست که پیشنهادی داره ممنون میشم بهم بگه:)

-دیشب زنی را دیدم که روی پله های معبد نشسته بود در حالیکه دو مرد در سمت راست و چپ او نشسته بودند و به او مینگریستند ؛ با تعجب او را دیدم یکطرف صورتش رنگ پریده و یکطرف صورتش گلگون بود ! (پیامبر و دیوانه )

پ.ن. این آهنگ رو خیلی دوست داشتم

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

- یه چیزایی یه وقتایی از راه میرسن و بدجوری غافلگیرت میکنن ٬ حتی نمی خوای فرار کنی ٬ شایدم تقصیر خودمه ...میگن مرگ یه بار شیون هم یه بار...ولی فقط میگن...امان ازین همه اما...

- بالاخره تابستونم تموم شد...آخرین تابستونه کشداره من حداقل تا ۶ سال...برگشتم سر خونه و زندگیم...باورم نمیشه دارم میگم خونه و زندگی ولی جدی جدی یه سر زندگیم گره خورد به این شهر و حالا یه جورایی بهش تعلق خاطر پیدا کردم و دلم از همه بیشتر زمستونای وحشتناکشو میخواد و بعد راه رفتن زیر آفتاب خیابونای سفیدپوش که هر کاری میکنه نمیتونه برفارو از رو ببره... بازم اینجام و بعد این تابستونه پر اتفاق از شروع لذت میبرم...آغاز همیشه هیجان انگیزه و من هیچوقت نفهمیدم کسایی رو که اول مهر رو دوست ندارن!

-قبل از اومدن رفتیم بهشت زهرا...آدم گاهی دوست داره بره و من فکر کردم اینجاه که آدما حتی زنده های اطراف خاک همه عین همن...روی قبر هارو همیشه میخونم و الان انقدر قبر ها بهم نزدیکن که به سختی میشه همه جا ایستاد و خوند ... یکیشون عجیب بود متولد ۱۳۵۳ درگذشت ۱۳۷۸ روی سنگ سیاه فقط یه جمله بود...باورم نیست نگاه تو و این خاموشی!...نباید یاد اون می افتادم ولی افتادم ... هنوز همه امیدوار بودن که برمیگرده و من ازین تصور خجالت کشیدم ... روزی که شنیدم تموم شده باز همون سنگ قبر جلوی چشمم بود...امیدوارم در آرامش بخوابی ح عزیز ... حتما بهتر بود که نمیموند...

- بازم کلیه ه ه ه ه ه ! هرچقدرم ابراز احساسات بکنی برای این کورس کمه ولی دارم سعی میکنم به اوج آمادگی برگردم!!!روزها سریع میگذرن و من عقبم...

-شما هر چه بخواهید میتوانید بر خود تحمیل کنید٬ اما لحظه ای که احساس میکنید  نمیتوانم بیشتر از این بروم ! به دعا متوسل میشوید ٬ در آن لحظه با صدای بلند خدا را بخوانید و به او بگویید : تا آنجا که میشد با پاهای لنگانم آمدم ٬ اما از این جلوتر در توانم نیست ٬ حالا تو از من مراقبت نما ! آنگاه در انتظار شگفتیهای حیرت انگیز بمانید که به زودی رخ میدهد ...(اشو)

پ.ن.منو ببخشید ازینکه این مدت سر نزدم به هیچ کس در اولین فرصت همه رو میخونم:)

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۳ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin