Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

در این باله ی تک نفره...

           به دنبال هر چرخش با شکوهش...

                      ذهن حرکات والس دونفره را جستجو میکند و در حیرت است

پ.ن.میبخشید اگه کوتاه به خاطر سفره!

پ.ن.دارم میرم مشهد دعا کنم:) هر کی کامنتاش بیشتره خوب بهتر تو ذهن میمونه که دعاش کنی!غیر از اینه؟؟!!

پ.ن.چقدر من این پ.ن. رو دوست دارم!!آدم احساس خوبی پیدا میکنه:d

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/۳۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

-دکتر نم نم باعث شد نوستالژیهای این روزهامو از ذهنم بیارم اینجا...گاهی خوندن این نوع یاد آوریها تو زمانهای مختلف برای آدم جالب میشن...اینکه کی چی رو چه جوری به یاد میاری...این دفعه من یه کوهورت گذشته نگر انجام دادم!!!!خیلی فکر کردم به اینکه چرا همیشه مثل آدمایی زندگی کردم که فرصت دو بار زندگی رو تو یه عمر دارن و این نوستالژیک شدن رو هم گذاشتم به حساب این عجله...اولین باری که خوب یادمه با همه ی وجود احساس کردم حرفم شنیدنی نیست،  همون اولین بیست نوزده شدم بود،به خاطر ندارد ی که یادم رفت باید حرکت گذاری بشه و کلی غصه خوردم که چرا خانم معلم به اون گندگی نمیفهمه ندارد بدون فتحه بازم همون ندارده!... دومین باری که احساس کردم یه سنگ گنده رو قفسه سینه امه در واقع یکی ازون دفعاتی که هرگز از جلوی چشمم محو نمیشه روزیه که معلم دوم دبستانم کارت هزارآفرینی که باید میگرفتم بهم نداد چون روز قبلش غلطی که مامان تو تمرینای ریاضیش پیدا کرده بود بهش گفتم و  اون لحظه حسم مثل تبیین کننده ی منشور حقوق بشر بود و نمیدونستم چه انتقام سختی ازم خواهد گرفت ، من جلوی آدمایی که اندازه ی دنیای کوچولوی اون روزم بودن چه حسی که نداشتم وقتی گفت : سارا برای تو کارت ندارم! ... یا اون روزی که از عذاب وجدان اولین تقلب زندگیم تو درس مزخرف اجتماعی خودمو پیش معلم محبوبم لو دادم و هنوزم نتونستم به کسی بگم که چرا همیشه تقلب دادم و نگرفتم!... اون روزی که مسابقه بود برای اون سوال ریاضی  و من دروغ گفتم که سوال رو قبل از ساحل حل کردم چون باید بهش میفهموندم حق نداره منو دوست نداشته باشه ، اون روز نمیدونستم نباید ازش میپرسیدم "اگه یه آدمی تا آخر عمرش نفهمه نماز چیه، چرا باید بره جهنم؟" و نباید خیره به لنگیدنش نگاه میکردم ولی اینارو دیر فهمیدم؛ سخته بخشیدن و دوست داشتن  همچین شاگرد فضولی...شاید یه روزی بشینم و سعی کنم تمام این لحظات با حس مشابه رو به یاد بیارم ولی خوب که نگاه میکنم میبینم این سنگه با زیاد شدنه سنم بزرگ و بزرگتر میشه...یکی میگفت تنهایی درد انسان متعالیه؛ ژان پل توله میگه : براستی که ابلهان انسانهای خوشبختی هستند، زیرا پی به تنهایی خود نمیبرند...

-چندتا جمله از یه کتاب خوندم که جالب بودن ولی بیشتر به خاطر اسم کتاب مینویسمشون! 

ما را زندگی ساخت؛ای کاش شما را اندیشه ها بسازد...با نگاهی ژرف به هستی در میابیم هر ذره وظیفه ای بس عظیم بر دوش میکشد؛اما وظیفه ی ما چیست؟ "از کتاب:لطفا گوسفند نباشید!"

-من پیر شده ام ... من پیر بوده ام ... شاید پیر زاده شده ام...

پ.ن.هر وقت مجبورم یه جمعی رو تحمل کنم و میدونم با هیچ کدوم از کارام یخ ابدیشون باز شدنی نیست،ترجیه میدم به غذاهای خوشمزه ای فکر کنم که میتونم بخورم!

    

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٥ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |

-میخواستم از چند نفری بنویسم که این چند روز صورتهاشون    همش جلوی چشمام هستن ولی این داستانو خوندم و تصمیم گرفتم اینو بگذارم اینجا به نظرم دوست داشتنیه و  ...

-ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی امیلی به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی ان بود .
فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را باز كرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا . »

امیلی همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد او را ملاقات كند ؟

او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت .

او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون امد ، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ "

امیلی جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را برای مهمانم خریده ام . "

مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند .

همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به انها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت .

مرد از او تشكر كرد و برایش دعا . وقتی امیلی به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد:

« امیلی عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »

-دیروز به تاریخ پیوست

فردا معما ست و

امروز هدیه است.

پ .ن.:Today will never be an special one for me!I promise!

پ.ن.:نبودن هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٢٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |

-بالاخره رفتم روز سوم ... واقعا متاسفم که باز حرف این رفیق منو خام کرد ولی دیگه شد دیگه!ازون فیلمایی که واقعا لج آدمو در میاره٬به قول اخوی گرامی خطاب به «سمیره»:آخه دختر ابله پا میشدی میرفتی شوشتر این همه آدمو مسخره ی خودت نمیکردی!! البته یه چیزیم باید اعتراف کنم واقعا دلم میخواست برم ببینم این حامد بهداد چجوری بازی کرده؛ وقتی برنامه ی صندلی داغ رو دیدم واقعا در بهت فرو رفتم که این بچه این همه اعتماد به نفس رو از کجا خریداری نموده است از انتقادات گذشته به نظر من دو تا سکانس جالب توجه داشت و اونم دو تا سکانسی بود که سمیره و فوواد در موقعیت مشابه دو تا تصمیم مختلف گرفتن ؛ یعنی جایی که فوواد میتونست سمیره رو با تیر بزنه و نزد و درست در پلان آخر سمیره تفنگ داشت و فوواد رو زد!در مجموع «روز سوم» از شدت بی فیلمی جایزه رو برد ؛ به خصوص که شدیدا موافق گرایشات مازوخیستی ما ایرانیهاست!

-در راههای بسیار گام بردار ٬ به خانه ات بازگرد وهمه چیزرا طوری ببین که گویی اولین بار است.«تی.اس.الیوت»

-همیشه وقتی در موقعیتی قرار میگیرم که تعداد زیادی آدم دوروبرم هستن نمیتونم بی توجه به روابطشون راه خودمو برم!گاهی فکر میکنم خصلت خوبی نیست ولی به هر حال به خاطر جذابیتش تبدیل به یه نوع اعتیاد شده و ازین به بعد میخوام بخش خاله زنکی وبلاگم رو به این جذابیت ها اختصاص بدم!

-رفقا معتقدن برای من دکور جایی که برای خوردن غذا و... میرم مهمتر از خود غذاست و من دارم خودمم به همین نتیجه میرسم ؛ ولی یه جای دنج پیدا کردم ازون جاهایی که منو یاده جمله ی یکی از دوستام میندازه : «چقدر خوبه احساس آرامش کنی وقتی واقعا آرامشی وجود نداره!»البته این نوع احساس آرامش در مکتب فنگ شويی بر اساس عنصر هر انسانی تعریف میشه و حتما در یکی از نوشته هام بیشتر راجع بو اون خواهم نوشت.

-یه چیز دیگه هم هست برام جالبه خواستم نگم ولی تصمیمم عوض شد! درست زمانیکه یه پستی مینویسم و میخونمش و مطمئنم اکثر دوستایی که اینجارو میخونن بدون ابراز نظر نمیتونن از کنارش بگذرن ٬ کمترین تعداد کامنت رو دارم!!! و دقیقا بر عکسش!ولی خوب زندگی همین غیر مترقبه بودنشه که جذابش میکنه!

-Life isnt about waiting for the STORM ,

its about learning to dance in the rain!

-تازگیها تو هر راه پله ای که قرار میگیرم یه خانم چادری جلومه و من انقدر دقت میکنم که پامو رو چادرش نگذارم که زمین نخوره خودم در معرض سقوط قرار میگیرم!

پ.ن.این پست هم پر شد از علامت تعجب«!!!» خوبه من هیچوقت طرف چیزای اعتیاد آور نرم...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/۱٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |

-يادمه اولین بار تو زندگیه نه چندان طولانیم وقتی خواستم با یه دوست صمیمی که عزیزشو از دست داده بود همدردی کنم خیلی حرف زدم گرچه بعد از بهت احمقانه ی اولیه همیشگی.خیلی چیزا ردو بدل شد ولی یکی رو خوب یادمه...گفتم من یه جایی خوندم یه آدم وقتی میمیره که فهمیده باشه چه جوری باید زندگی کنه و تو از هر چیزی ناراحتی ازین باید خوشحال باشی... اون موقع که اینو میگفتم به نظرم درست اومد به هزار دلیل که هردومون خوب میدونستیم ... اون شب خیلی به اینجمله فکر کرده بود اینو بعدها بهم گفت... و من امروز دوباره یاده این جمله افتادم و ازش ترسیدم  ازینکه شاید من اون موقع میخواستم کمک کنم ولیحرفام میتونن اثرات عجیبی روی آدما داشته باشن...اول برات لذت بخشه این به فکر فرو بردن ولی اینکه به عنوان یه انسان با تمام پتانسیلهای موجود بالا برنده ی احتمال اشتباه درک نشی کارو  سخت میکنه؛ شاید  نباید همه چیز روگفت مخصوصا وقتی میدونی به حرفت گوش سپرده میشه و وقتی میبینی هر چی هم سعی کردی بیشتر گوش باشی تا زبون اثر معکوس داشته... انگار هرچی کمتر حرف بزنی بیشتر شنیده میشه و ایراد بزرگ این طرز تفکر مواجهه با توده ی حرفهای نگفته است ...   و وقتی برخوردها ارزش ارزیابی پیدا میکنن بیشتر به سکوت   احساس نیاز میکنی ...

-هنوز دو روز از شروع این مثلا تعطیلات تابستانی نگذشته که من حوصله ام سر رفته ... من یه موقعی ۳ ماه تابستون داشتم ؟ واقعا؟  جدی انگار وقتی وارد این رشته شدی همه چیزت غیر از آدمیزاد میشه!!!باید برم دنبال کتاب ...چاره ی دیگه ای نیست!

-JUST FOR ME THE CHURCH BELLS RING...

نوشته شده در ۱۳۸٦/٥/٦ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin