Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



نابرام

تابستان پی بهار ...

پاییز پی تابستان ...

چگونه ایم پایان بهار سال بعد ؟

نوشته شده در ۱۳۸٦/٤/۱ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |

۱-میخواستم زودتر بیام و راجع به عشق که دکتر دژاوو پست نوشته یه چیرایی بنویسم ولی کامنتها تقریبا همه جور دیدگاهی رو اضافه کرده بودن و اینکه من که مجرب هم محسوب نمیشم حرف تازه ای ندارم ولی  اینکه میشه در pubmed همچین موضوعی رو search کرد توضیحش خالی از لطف نیست منم وقتی pathologies of love رو سرچ کردم با اصطلاحاتی مثل stalking بیشتر از همه مواجه شدم که معنی لغویش «به کمین نشستن ٬ خرامیدن » هست ولی نوعی اختلال رفتاری است که در روانپزشکی دنبال کردن و آزاررساندن و برقراری ارتباط با فرد دیگر(قربانی) بدون تمایل او تعریف شده که عمدتا در افرادی دارای اختلالات روانی زمینه ای مثل اسکیزوفرنی و نارسیسیسم دیده میشه و از جمله ی قربانیها خود روانپزشکان درمانگر هستن!

نکته ی جالبتری که من بهش رسیدم در مقالات با عنوان neurobiology of love بود که romantic love وMaternal love (عشق رومانتیک و عشق مادری ) رو با هم مقایسه کرده بود . در هر دو مورد علاوه بر مناطق خاص کورتیکال مناطق مشترکی از سیستم reward (پاداش) فعال میشن و مناطقی مرتبط با احساسات منفی و قضاوت اجتماعی و ... غیر فعال میشن ! این اطلاعات تا حدود زیادی منو قانع کرد که عشق میتونه یه نارنجک باشه چون فکر میکنم کسی نباشه که به بی چون و چرا بودن عشق مادر به فرزندش شک کنه !و ارین به بعد راحتتر باور میکنم اگر کسی بدون توجیه منطقی ادعا کنه دیوانه وار کسی رو دوست داره!

۲-به طور اتفاقی چند روز پیش تو رادیو خبری پخش شد راجع به اینکه خوردن بستنی همون مراکزی از مغز رو تحریک میکنه که در موقع احساس خوشبختی تحریک میشن ! بنابراین به همه ی کسانی که فکر میکنن عدم احساس خوشبختیشون به خاطر نبود عشق در زندگی است ٬بدون اینکه سعی در تغییر عقیدشون داشته باشم ٬ پیشنهاد میکنم یه بستنی بخورن و یه نگاهی به پست دکتر دژاوو بندازن!

۳-یکی از تجاربی که زندگی دور از مامان و خانه به من آموخته پرورش انواع کپک و قارچ مواد غذایی است!!!!  که معمولا پیدا کردن اونها در روزهای بعد از امتحان از تفریحات منه!ولی ایندفعه اوضاع خرابتر ازون بود که کار به بعد امتحان بکشه و من امروز حدود دو ساعت همه جا  رو تمیز کردم تا منشا بو رو پیدا کنم و در تمام مدت به تنها چیزی که فکر نکردم این بود که یه کاسه ی نصفه آش «داش کلم» به جای اینکه تو یخچال باشه روی کابینت جا مونده!اونم فقط ۲۴ ساعت! ولی خوب فهمیدم یکی از بهترین راههای فراری دادنه مهمونه ناخونده چیه!

۴-جمله ی بیقراریت از طلب قرار توست                       طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۳٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

تصمیم داشتم به روند قبلی در نوشتن پست هام ادامه بدم ولی دعوت شدن به بازی چگونه من من شدم چیزی نیست که بشه ازش گذشت مخصوصا اگه جز اولین نوشته های وبلاگت قرار بگیره!این بازی منو بشدت تحریک میکنه به برگشت به گذشته. الان یه چیزی حدود یک ساله که یکی از تفریحات من زیر و رو کردن خاطرات جالب کودکی و آنالیز اونها و اثراتشون در رفتارها و موقعیت امروزمه و این بازی هم یه جور جمعبندیه .

خیلی وقته نوشته های بقیه رو در این مورد میخونم و آخرین موردی که خوب یادم مونده(ببخشید که لینکش یادم نمیاد) کسی بود که موثرترین رو تو زندگی خود من میدونست و من دوست دارم اینجوری اصلاح کنم که تاثیرگذارترین عامل در من امروز شدن هر کسی محیط و محرکهای تربیتی من هستش گرچه نمیشه منکر استعدادهای ذاتی و اون چیزی که ژنتیک در رفتارشناسی انسان معرفی میکنه شد ولی این محیطه که فرصتهارو ایجاد میکنه و منجر به انتخابهای آدم میشه و من هم از همین انتخابها شناخته میشه!در مورد من هم این موضوع صدق میکنه.اکثر انتخابهای من ٬ کوچک و بزرگ ٬ از رفتارهای پدر و مادرم ناشی شده ! چیزی که بیشتر برای خودم به چشم میاد زندگی تو خونه ایه که منو سوق داد به attach شدن به هر چیزی که بشه خوندش! به بچگی که برمیگردم هیچوقت عروسک یا اسباب بازی خاصی که عاشقش بوده باشم یادم نمیاد ولی چیزی که خوب یادمه فضولی دایم بین کتابها و کاغذهاس!!عاشق این بودم که text های انگلیسی رو کپی کنم یا همبازی هام رو که هر کدوم ۴ یا ۵ سالی ازم بزرگتر بودن مجبور کنم تو بازیهای احضار روح و ... راه بدن ! نمیدونم چندین بار از مامانم پرسیدم که میشه زودتر برم ببینم مدرسه چه جوریه ؟!! بهرحال کتابها تبدیل به یه جور سوال برای من شده بودن که باید سر از کارشون در میاوردم ! با خوندن اونا کم کم شخصیت های جدید و جالبی غیر از اطرافیانم وارد گروهان علامت سوالام شدن و این همزمان بود با افزایش تعداد آدمایی که وارد دنیای واقعیم میشدن و پیدا کردن تشابه بین این دو گروه و گاهی پیش بینی درست رفتار گروه واقعی منو مجبور به بیشتر خوندن میکرد ! به مرور این ذهنیتها واقع بینانه شدن ولی اون لذت و ارضای  کنجکاوی حس مداوم بود و مسلما اثر هرکدوم ازین ها در ناخودآگاه به شکل خاصی باقیه که من نمیتونم دقیق بشناسمشون!

یکی از انتخابها هم که کاملا تحت تاثیر این روند شکل گرفته رشته ی منه! خیلی از بچه ها در جواب به این سوال که میخوای چی کاره بشی بدون مکث میگن «دکتر» ! منم یکی از همونا بودم البته جوابم یه تبصره داشت « دکتر مغز و اعصاب »( حالا یه بچه ی ۵ ساله چه تصوری از نورو سرژری میتونه داشته باشه نمیدونم) ولی به خاطر جو ریاضی زده ی خونه ی ما من ازین آرزوی مد بین بچه ها فاصله گرفتم تا زمانیکه زندگینامه ی فروید رو در کتاب «رنج روح » خوندم و باعث شد چیزای جالب و جدیدی در خودم پیدا کنم که تا الان سعی کردم ازشکل پتانسیل خارجشون کنم و یکیش ورود به پزشکی است

.

تعداد آدمایی که تاثیر فراموش نشدنی در من داشتن کم نیست ولی «مهرنوش تفقد» به عنوان نه یه معلم زبان خوب وبیشتر بخاطر اینکه همیشه منو مجبور به فکر کردن کرد و معلم کلاس اولم «خانم افضلی» که

discipline کاریش منو به نظم عادت داد و حتی اون معلم چهارم دبستانم که منو از نمره متنفر کرد و هنوز نوشته هاشو زیر ورقه هام دارم «۱۹.۷۵ دخترم متاسفم»!!! فراموش نشدنی تر هستن .

اینجور پیچیدگی ها و عوامل ایجاد کننده اشون میتونن مدتها پیگیری بشن و نتایج هیجان انگیزس ازشون گرفت ولی من فکر میکنم برای اینکه ندامت دعوت کننده بیش ازین برانگیخته نشه که چرا منو بازی داد به نفع همه است که من بروم و به خواندن «ریه» بپردازم !

پ.ن.۱: من باید توضیحی راجع به «نابرام» بدم و اون اینکه معنی اسم من در فارسی «ناب و خالص» و معنی tranquil هم «آرام» هستش و نابرام شکل کوتاه شده ی «ناب آرام» است!

پ.ن.۲:«رنج روح» نوشته ی ایروینگ استونه.

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

۱-هیچ چیز جذاب تر از این نیست که تصمیم بگیری اولین پستت رو روز تولدت بنویسی و موضوع هم دقیقآ آغاز باشه و وقتی روی بازسازی وبلاگ کلیک میکنی همه چیز به ابدیت پرواز کنه!به هر حال اولین پست رو من از اینورکی به فال نیک گرفتم!!

۲-وقتی میگم آغاز برای خودم قبل از همه برخورد با یه آدم دیگه به ذهن میاد.حالا این آدم میتونه یه دوست‌٬یه همکار یا اصلا یه آدم جدید باشه.مهم اینه که خیلی از شروع های ما به همین آدمها بستگی پیدا میکنه!مسلما تو ارتباط با آدمای جدید اون ذهنیت اولیه که ایجاد میکنیم خیلی مهمه یعنی همون چیزی که با عنوان   first impression   برای خود من و قطعا خیلی ها یه جور دغدغه ی ذهنی ایجادمیکنه! اون آدمهایی که بهشون street smart گفته میشه در واقع به نظر من یه استعداد ویژه در ایجاد این اثر اولیه دارن.

۳-مقاله ای توی روزنامه ی ایران میخوندم راجع به کتابخوانی و آمارای جالب (ازون طرف)  و تکراری که نظر چندتا از  نویسنده ها   رو هم نوشته بود .خرمشاهی جمله ی جالبی گفته بود اونم اینکه ما یه لباس رو شاید دو روز پیاپی نمیپوشیم ولی تفکراتمون سالها یه جور میمونه بدون اینکه تغییر شکل بده!اصولا بعد از خوندن اینجور جمله ها خیلی مثال تو ذهن آدم رژه میره ولی من به این رسیدم که این مسئله بیشتر از همه ناشی از ترس از آغاز ه شاید بهتره بگم گاهی ترس و گاهی تنبلی ! ما عادت نداریم آروم آروم المان های یه فکرو پیدا کنیم و کنار هم بذاریم چون انجام هر کاری که نتیجه گیری نهاییش زمان بر باشه برامون کمتر جالبه!این دقیقا عین طرز تفکرمون برای ساختن مملکتمونه همه منتظر معجزه ایم و چیزی که به نظر من از همه بدتره اینه که این اپیدمی بین طیف سنی ۲۰ تا ۳۵ خیلی شکل شدیدتری  هم داره و من گاهی میبینم انگار ماها بیحوصله تریم!

۴-یه شروع جالب:نظرتون چیه راجع به آدمی که کل چیزی که ازش میدونین  وحشت از پروازه و وقثی روزنامه ی صبحو دستت میبینه میگه:« میتونم صفحه ی   حوادث  رو ببینم؟؟؟؟»

۵- دیدم حیفه راجع به شروع بگم و نگم که به نظره من دوست داشتنی ترین شروع سلامه!همیشه مکالمات تلفنی که بی سلام شروع میشن روی نوع حرف زدنم اثر میذاره!یه سکانس هست توی فیلم (یک تکه نان) که پیرمرد بیسواد از سرباز میخواد که دعاشو براش بخونه و دعا هم چیزی جز یه سلام نیست ازون سکانسایی بود که حک شد تو فایلام!

۶-یکی دیگه ازون شروع های سختم پیدا کردن اسم وبلاگم بود!خیلی دوست دارم بدونم چند نفر برای پیدا کردن اسم وبلاگشون اینهمه وقت گذاشتن!گرچه اینم یه نوع ایجاد اثر ذهنیه!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/٢٠ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط sara نظرات () |

سلام مدتهاست قراره من وبلاگ نويس شم ! دقيقا از روزي كه با اين پديده آشنا شدم .

نه اينكه احساس دورماندگي از قافله ي بشريت كرده باشم ٬ بيشتر به اين خاطر كه براي

آدم تنبلي مثل من كه به سختي و به ندرت مينويسه يه جور جذابيت ايجاد شده بود !

درست مثل اينكه توي يه رستوران خوشگل بشيني و گارسوني كه به طرفت مياد بگه:

Wanna Express Urself?Here's the Menu!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(من)

خلاصه اتفاق افتاد و من بدون اينكه بدونم چرا كلي ذوق زده ام ! گرچه مطمئنم بقيه ي

ماجرا كمي پيچيده تر از نامگذاري وبلاگه!!!

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٦ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

این وبلاگ متعلق به sara می باشد
نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٦ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |

There's so many things that have to happen for two people to meet !(21gr)

نوشته شده در ۱۳۸٦/۳/۱٦ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط sara نظرات () |


Design By : Night Skin