سلام

نابرام عزیزم سلام

این روزها از تو دورم و از خودم

برای تو دلتنگم و برای خودم

این روزها ...

با همه ی همه هایی که نوشتنی نیست  ... تولد هر دومون مبارک:)

نویسنده : sara در ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸۸
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


مشت!

این پست از یک مشت شروع شد! ولی مشت دوم باعث شد که نوشته بشه! خواستم از کشیک ۵ روز قبل بنویسم و خانم ۵٠ ساله ی با شکایت سردرد حاد ... و شکایت واقعیه نوش جان کردن یه مشت از شوهر ویلچر نشینی که دوتا پای آمپوته داشت ... حالا میگم فردا اولین کشیک شب عمرم رو خواهم داد تا مشت محکمی باشد بر دهان هرکس که میگه اکسترن جسم فضاگیر نیست !!!

پ.ن. follow the map to my heart!

نویسنده : sara در ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


سال و حال !

-یه نفر یه جایی قاطی عید دیدنیهای ما شد و یه لحظه ای هم یه جمله ای گفت که شاید جالب به نظر بیاد...راجع به کسایی که اطرافیانشون منتظرن که برن...غمگینانه یا ملتمسانه ... در ظاهر یا توی دلشون... گفت خدا بعضی پرونده هارو گم میکنه!!!

-سال نو مبارک ! بی شک بی تردید بی بغض ... سال خوبی خواهد بود :)

نویسنده : sara در ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۸
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


A big lie...

You know what 

I don't wanna be in anyone's shoes

I'm O.K. in mine

though it hurts to grow

it DOES hurt

نویسنده : sara در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


هیچ!

هیچ و پوچ

توخالی

تهی

بی

بدون

عدم

پ.ن. اندیکاسیون ندارد...

نویسنده : sara در ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


من و اشباح اطرافم

خانم <ن> یه اسطوره ی اعتقادی بود برای هر کسی که تو مدرسه ی ما درس میخوند شاید حتی متریالیستهامون هم الان وقتی حرف میزنیم برای چند لحظه یادش میفتن بهانه ی یادآوری اون روزها یکی از آرزوهای خانم <ن> شد که میگفت میشه یه روزی من بدون شنیدن متلک ازمیدون تجریش تا هرجای ولیعصرو که دلم خواست پیاده راه برم ؟ الان دوشبه خانم <س> (یعنی من!) میره روی تراس ستاره ها رو تا اونجایی که میبینه میشمره و به این فکر میکنه که میشه که بشه که یه شبی آدم بدون نگرانی زیر این آسمون خوشکل قدم بزنه!

آقای <م> واقعا بد اخلاق بود انقدر که گاهی به بعضی از مریضها یواشکی اطلاعات میدادم تا باهاش درگیر نشن!نمیدونم کجا خوندم که از بعضیها <کردنها> و از بعضیهای دیگه <نکردنها> رو باید یاد گرفت !

خانم<س>  ٣ روز بود که آشغالها رو با سطل بیرون گذاشته بود و یادش میرفت سطل رو برگردونه ، امروز وقتی صدای آشغالانسی رو شنید به اولین چیزی که فکر کرد این بود که خانم <ف>(صاحبخونه) هر روز صبح که میخواد بره به طرف مدرسه احتمالا اونو وسط کلی پوست پرتقال و تفاله ی چایی تصور میکنه و حالش بد میشه!

خانم<ط> آدم عجیبی بود . در عرض یک ماه تمام جزییات زندگی کاری، درسی و از همه جالبتر عاطفیشو برای ما رو کرد و عجیبترین تصویر ذهنی که از اطرافیان شنیدم رو از من یعنی خانم <س> برای خودش ساخت ، گاهی بعضی آدمها انگیزه ای هم بهت نمیدن که اشتباهاتشونو اصلاح کنی ! خانم <ط> به همون سرعتی که اومد محو هم خواهد شد ولی گاهی حرف مامان خانم <س> آدمو به فکر میبره:"آدمهایی که خیلی حرف میزنن علاقه ای ندارن که مورد سوال قرار بگیرن!"

خانم<س> تازگیها گرایشات تحصیلی غیر مترقبه ای به رشته ی جراحی و ضمایم و تعلیقاتش پیدا کرده که امیدواره هرچه زودتر تصمیمی بگیره و این گرایشو از معلق موندن نجات بده!

پ.ن. بخش رادیو خوش استقبال به نظر میاد... فردا تعطیله!

پ.ن. راجع به دزد چی فکر میکنین؟شاید بعدا یه پست راجع بهش نوشتم!

پ.ن.اینها تراوشات ذهنی خانم<س> در یک مود پست-امتحان میباشد!

 

نویسنده : sara در ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


چشم

از در که اومد تو نفهمیدم که اصلا نمیبینه خوب راه میرفت ،

٣٠ سالش بود ، از ١٠ سال پیش درگیر نارسایی کلیه و

از۴ سال پیش دیالیز و از ٢٠ روز پیش دیگه جایی رو نمیدید

وقتی خواستم ته چشمشو ببینم حالت نگاهش مثل  همه اونایی بود  که میبینن فکر کردم از صدای هرکدوم از ما چه تصویری ازمون میسازه

جوابمو الان میدم    خیلی خسته تر از این تصویر سازیا بود ...

پ.ن. چشمها میگویند...

نویسنده : sara در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


دل درد!

نمیدونم اگه اهل درد و دل کردن بودم چه بلایی به سرم میومد چون توی همین مکالمات اتفاقا درد و دلی انقدر همه سعی میکنن بهم بفهمونن دغدغه های من در مقایسه با مشکلات اونا هیچی نیست ، از هرچی دل ، درد ، و دردودله پشیمون میشم

پ.ن.گرچه ظاهرا وقتی expert بشی دیگه منحصرا حرف میزنی و چیزی نمیشنوی که بلایی بخواد تهدیدت کنه!

پ.ن.کوهها باهمند و تنهایند   همچو ما باهمان,تنهایان!

نویسنده : sara در ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


ازین در یا ازون در؟

-صبح که میرفتم بیمارستان به یه نتیجه ی جدید رسیدم ... تصمیم گرفتم ازین به بعد به جای اینکه برای داشتن چیزهای بهتر دعا کنم برای داشتن احساس بهتر دعا کنم شاید چون دیگه مطمءن نیستم <چیز بهتری> وجود داشته باشه...

پ.ن.باراک حسین اوباما ... بدون شرح...

پ.ن.نمیشه نوشتش شاید بعدها...

نویسنده : sara در ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس


ساندویچ فیله مرغ کبابی!

برای آدم تنبل نویسی مثل من وقتی برای دومین بار از تاریخ تاسیس این بلاگ میام تو سایت دانشکده و آپ میکنم یعنی یه اتفاق بزرگ! یعنی فقط به یه نتیجه ی اساسی رسیدن میتونه منو به این نقطه بکشونه...

جدی باید پذیرفت که زندگی هممون داره تغییر بزرگی میکنه و غدی من (شایدم قدی؟!!) برای یه جور دیگه زندگی کردن به کسی مربوط نیست و اصولا باید کمتر غر بزنم چرا که بیچاره بقیه چه گناهی کردن که چوب طرز تفکر منو باید بخورن؟ پس سعی خواهم کرد آدم باشم! نتیجه ی این پروفیلاکسی بعدا معلوم میشه ...

پ.ن. بعد این همه مدت آپ کنی و اونم اینجوری!!!!

پ.ن. کسی میدونه با این همه آدم بزدل که پس از اختراع پدیده ای به نام سیم کارت اعتباری ایرانسل شجاعت مزاحمت پیدا کردن چی کار میشه کرد؟؟ بهتر بگم : کجا باید ازین شرکت شکایت کرد؟؟؟

نویسنده : sara در ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧
Comments نظرات ديگران      لینک دائم      افزودن به دلیشس